بازخوانی قیام ۱۵ خرداد ۴۲ در دارالشهدای آران و بیدگل

0

در سالروز قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، بازخوانی و ناگفته هایی از این واقعه از زبان استاد لطف الله مصنوعی، ابوالشهید سیدعباس بنی طبا و غلامحسین علی آبادی، شاهدان عینی این قیام در دارالشهدای آران و بیدگل خالی از لطف نیست.

به گزارش کی آشیان، هماهنگی های لازم برای دیدار و گفت وگو با استاد لطف الله مصنوعی، ابوالشهید سید عباس بنی طبا و غلامحسین علی آبادی از دارالشهدای آران و بیدگل از سوی عباس رییس بیدگلی رزمنده دوران دفاع مقدس و نویسنده ادبیات مقاومت که چهارم مهر ۱۳۹۷ در جمع نویسندگان و راویان دفاع مقدس محضر رهبر معظم انقلاب رسیده و کتاب «مگر شما ایرانی نیستید» را به معظم له هدیه کرده است انجام شد.

بازخوانی قیام ۱۵ خرداد ۴۲ در دارالشهدای آران و بیدگل

نخستین بار بود که رییسی را می دیدم؛ رزمنده دیروز و نویسنده امروز، جلوی درب منزلش زیر آفتاب گرم و سوزان کویری آران و بیدگل با خوشرویی و میهمان نوازی تمام منتظر ایستاده بود؛ داخل خانه با استقبال گرم و صمیمی همسرش بانو زاهدی که از خانواده ایثارگران و پدرش از جانبازان جنگ تحمیلی است مواجه شدم؛ رییسی پشت لپ تاپش نشست و کمی از هشت سال حضورش در جبهه و جنگ گفت.

عباس رییسی بیدگلی متولد ۱۳۴۲ یکی از همان افرادی است که امام راحل موقع دستگیری به ماموران پهلوی گفته یاران من در گهواره هستند یا هنوز به دنیا نیامده اند؛ این رزمنده دوران دفاع مقدس زمانی با اسلحه و نبرد در جبه های حق علیه باطل با دشمن فیزیکی جنگید و امروز نیز به عنوان یادگار آن دوران، همرزم شهدا و یار جانبازان و آزادگان با قلمش و روایت خاطرات جنگ رسالت انتقال فرهنگ دفاع مقدس و حقایق عینی را که در آن حضور داشته است به نسل کنونی انجام می دهد.

رییسی با تاکید بر حضور و کمک شهیدان در تمامی شرایط زمانی و مکانی با توسل به آنان گفت: این انقلاب و مملکت حاصل خون شهیدان و ایثارگری ملتی شریف، نجیب، ولایت‎ مدار و شهیدپروری است که آن را در برابر تمامی خطرها و تهدیدهای داخلی و خارجی بیمه و پاینده کرده است.

وی، راوی دفاع مقدس، پاسدار بازنشسته سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و رزمنده جبهه فرهنگی امروز تاکنون ۲ کتاب «مگر شما ایرانی نیستید» و «عمو حسین» را با موضوع دفاع مقدس و انقلاب اسلامی به رشته تحریر در آورده است و اکنون نیز ۲ کتاب خاطرات محمود نیکی آزاده نوش آبادی با عنوان «وقتی به هوش آمدم» و خاطرات حسن عصاریان رزمنده دفاع مقدس با عنوان «سودای یک مجنون» را در حال انتشار و چاپ دارد.

رییسی از مستندنگاری خود در کتاب «عمو حسین» گفت؛ نیم نگاهی به زندگی و اوج بندگی پدر مهربان رزمنده ها، شهید حسین علی فخری که از زبان استاد لطف الله مصنوعی نوشته بود.

همچنین از نوشته های مکتوب خود در مصاحبه با ابوالشهید سیدعباس بنی طبا و غلامحسین علی آبادی از دارالشهدای آران و بیدگل عباراتی خواند و گفت که این راویان انقلاب با هماهنگی انجام شده قبلی منتظر ما هستند و بهتر است خدمت این شاهدان عینی واقعه برسیم و مطالب را از زبان خودشان بشنویم.

آشنایی حاج بابا با امام خمینی (ره)

به اتفاق رییسی به طرف منزل استاد لطف الله مصنوعی در خیابان های آران و بیدگل حرکت کردیم؛ پس از دقایقی خودرو سر کوچه طرف راست و روبروی یک آب انبار قدیمی نشسته در سکوت و سایه خشکسالی متوقف شد.

پیاده شدیم و به طرف نخستین خانه سمت چپ کوچه رفتیم، درب آهنی و کوچک نیمه باز بود، رییسی زنگ را زد و گفت حاج بابا سلام! ما آمدیم.

وارد خانه شدیم؛ منزلی ساده، قدیمی و کوچک اما پر از بزرگی، فرهیختگی، عشق، مهربانی و کمال؛ مسیر کوتاهی را از در خانه تا ایوان جلوی اتاق طی کردیم. در نخستین نگاه حاج بابا نشسته بر آستانه در اتاق با لباس آبی آسمانی، سیمایی نورانی و لبخندی زیبا بر لب، تصویری خاطره انگیز در قاب چشمانم شد؛ سلام کردیم، به گرمی و صمیمیت جواب داد و با یک دنیا خوشحالی، مهر و محبت به داخل اتاق تعارف کرد.

تسبیح مشکی لابلای انگشتان دستش می چرخید و از ذکر حق بر دلمان نورافشانی می کرد؛ ۲ صندلی سبز در ایوان اتاق حاج بابا را آوردم و گفتم پدرجان می توانی رو صندلی بنشینی تا با هم صحبت کنیم؟ به سرعت و با یک دنیا ذوق و ادب پذیرفت و با کوهی از صلابت، متانت و مهربانی بر روی صندلی سبز نشست.

ضبط را روشن کردم و کنارش گذاشتم و گفتم پدر جان خودتان را معرفی کنید و از چگونگی نحوه آشنایی و دیدارتان با امام خمینی(ره) برایمان سخن بگویید.

بازخوانی قیام ۱۵ خرداد ۴۲ در دارالشهدای آران و بیدگل

بسیار خوشحال از حضور ما، محکم، استوار، راسخ و با صدایی رسا گفت: لطف الله فرزند عبدالله، شهرت: مصنوعی، ساکن بیدگل متولد ۱۳۱۰ هجری شمسی که البته می گوید پنج تا ۶ ساله داشته که شناسنامه دار شده است.

حاج بابا با تاکید بر اینکه در سن ۱۷ سالگی به قم و پای منبر نواب صفوی می رفت و جزو فداییان اسلام است، اظهار داشت: از آنجا که در کتاب ها خوانده بودیم «سیدی بر علیه سلطان قیام خواهد کرد، کشتار و درگیری زیادی خواهدشد، شماری به امام بدبین خواهند شد که چرا سید تقیه یا سازش نمی کند و دست از کارش برنمی دارد اما این سید عاقبت پیروز است.» پیوسته به دنبال این بودم که آقا را بشناسم و به دیدارش از نزدیک نایل شوم.

از هر کسی سوال کردیم گفتند آقایی به نام آقا روح الله است که از خانه بیرون نمی آید و افرادی جز آقای خامنه ای، رفسنجانی و شمار معدودی از عالمان و طلاب بیشتر به خانه اش نمی توانند بروند و راه پیدا کنند.

اما در تلاش بودم تا آقا را ببینم و به خانه اش راه پیدا کنم سال ۱۳۳۳ از طریق آشنایی با ملاحسین مولوی که کلید خانه امام (ره) در قم دستش بود به قم و منزل آقا رفتم، پشت سر ایشان نماز خواندم و حتی دوست داشتم در منزل امام خدمت و نوکری کنم و بمانم اما آقا قبول نکرد.

نخستین دیدار

حاج بابا گفت: نخستین بار که آقا روح الله و نگاه نافذ و سیمای نورانیش را دیدم تکانی خوردم و به حالت سرگیجه روی زمین نشسته و مبهوت و متحیر آقا شدم؛ وقتی به آران و بیدگل آمدم و تعریف کردم با دیدنش چگونه شدم، گفتند ساحر است، گفتم خیر! اینگونه نیست، آقا عمیق و نظر الهی دنبالش است.

وی، حیات و برکت ایران و دنیا را از برکت امام زمان(عج) و امام رضا(ع) دانست و گفت: امام خمینی(ره) اگر چه امام و معصوم نبود اما سراسر خدایی بود، کار امامی کرد و ملت ایران را از منجلاب ظلم و فساد نجات داد؛ البته مردم نیز با وفاداری، جان نثاری، و با عنایت الهی و امداد غیبی که خداوند در دل آنها انداخت آقا را یاری کردند و از مبارزه و مقاومت باز نایستادند.

به گفته وی، امام نیز با وجود تبعیدها و محدودیت هایی که داشت دست از مبارزه نکشید و حتی با بیان و قلمش از طریق ضبط نوار و چاپ اعلامیه های انقلابی دست از مبازه تا پیروزی نکشید.

حاج بابا با تبیین فعالیت های مبارزاتی خود که با عزیمت به قم، گرفتن اعلامیه و پخش آن در آران و بیدگل در پوشش بزازی و چینی فروشی با یک دوچرخه بین مردم در مسیر مبارزه انقلابی حضور داشت، گفت: خانه ای در خیابان چهار مردان با چندین در بود که از آنجا نوار و کیلو کیلو اعلامیه می گرفتیم و حتی در آران و بیدگل نیز در میدان شهدا و شعبه نفت نوارها و اعلامیه ها را از شخصی به نام حبیب الله قاسمی می گرفتیم و در شهرستان پخش می کردیم.

وی با اشاره به برگزاری نشست های مداحی در پوشش فعالیت مبارزاتی در منزل سیف الله عسگری که حتی ماموران پهلوی او را در آن نشست دستگیر کردند و به حدی کتک زدند تا از حال رفته است، سخن گفت.

۱۵ خرداد به روایت حاج بابا

حاج بابا در مورد واقعه ۱۵ خرداد ۴۲ اظهار داشت: صبح روز ۱۵ خرداد مصادف با سیزدهم محرم بود که از خانه ام در محلۀ توده بیدگل برای رفتن به کارگاه شعربافی خودم بیرون آمدم؛ صدای شیپور هیات را شنیدم درِ خانه ایستادم صدای شیپور پشت سرهم به گوش می رسید، این صدای بدون مناسبت تعجب مرا برانگیخته بود؛ با خود گفتم روز سیزدهم محرم دیگر جایی هیاتی یا دسته عزاداری سیدالشهداء نیست، صدای شیپور برای چیست!؟ از روی کنجکاوی دنبال صدا حرکت کردم، صدا از طرف حسینیه دربریگ می آمد، به کوچۀ عصاران رسیدم، مرحوم میرزا عبدالباقی مصباحی را دیدم و سوال کردم آقا صدای شیپور برای چیست؟

مرحوم میرزاعبدالباقی با اشک و بغض به من گفت: مگر خبر نداری دیشب آقای خمینی را دستگیر کرده اند، من با علاقه ای که به آقا داشتم و از ۱۰ سال قبل بارها به دیدارش رفته بودم با این خبر شوکه شدم و با عجله به طرف میدان دربریگ رفتم و دیدم که شهید حسین ‎علی فخری روی پشت بام حسینیه دربریگ به ارتفاع ۱۰ متری ایستاده و همچنان با قدرت شیپور می زند؛ بلند فریاد زدم حسین علی چه خبرشده و چرا شیپور می زنی؟ شهید فخری در جوابم گفت که شیپور می زنم تا مردم در اعتراض به دستگیری آقای خمینی جمع شوند و تظاهرات کنیم.

حسین علی فخری پسر استادعباس بنا، متولد سال ۱۳۱۵ فردی متدین، شجاع و بنایی ماهر و فعال در هیات های عزاداری سیدالشهداء بود، در سال های انقلاب پیشتاز انقلابیون بود و در سال ۱۳۶۱ وارد دفاع مقدس شد و بعد از پنج سال جهاد در جبهه های حق علیه باطل در ۲۶ اسفند سال۱۳۶۶به فیض عظمای شهادت رسید.

با شنیدن این تصمیم سریع به طرف محلۀ توده برگشتم و گروهی از دوستان و همسایه ها را جمع کردم و به طرف میدان دربریگ به راه افتادیم؛ با آن صدای شیپور کم کم ولوله ای در کوچه ها افتاد و مردم به طرف میدان دربریگ آمدند و ما هم به جمعیت پیوستیم و هرکس هم که از خانه بیرون می آمد به ما ملحق می شد.

یک جمعیت عظیمی با شعارهای «درود بر خمینی، یا مرگ یا خمینی» به هم پیوسته بود به طرف دروازه امامزاده هادی(ع) حرکت کردیم، آن روز ۸۰ درصد مردم بیدگل کار و کاسبی و مغازه ها را تعطیل کردند و آمدند تا حمایت خود را از آقای خمینی اعلام کنند. شور و حرارت عجیبی بین مردم به وجود آمده بود و به همین ترتیب جمعیت زیادی از آران در حرکت بود که در دروازۀ امامزاده هادی(ع) به جمعیت ما پیوستند و از آنجا به طرف کاشان به راه افتادیم.

بین راه یک کامیون ژاندارمری پر از سرباز و درجه دار با اسلحه آمدند، پیاده شدند و راه ما را بستند؛ عده ای از مردم مقاومت و پافشاری کردند. از کاشان خبر آمد که مردم آنجا هم قیام کرده اند و گروهی از مامورین ژاندارمری آمدند و قسم خوردند که ما با شما حرفی نداریم، ما فقط ماموریم و الان در کاشان تیراندازی می شود و تلفات زیادی داده شده است، از شما می خواهیم در این ماجرا نباشید.

گروهی از مردم ما قبول کردند و برگشتند اما عده ای قبول نکردند و ماندند؛ ژاندارم ها راه و خط راه آهن را نیز بستند. یک عده می گفتند ما تیراندازی خواهیم کرد، عده ای هم می گفتند ما خواهیم ایستاد؛ راهپیمایی آرام آرام بدون زد و خورد تمام شد و تا عصر این جریان ادامه داشت.

ما نیز که از صبح زود آمدیم تا عصر کاشان ماندیم و برنگشتیم و هر کس هم که از خانه بیرون آمده بود بازنگشت.

صدور اسلام به دنیا

روایت حاج بابا از ۱۵ خرداد که تمام شد از او پرسیدم پدر جان چه سخن و توصیه ای با مردم و مسوولان دارید؟

حاج بابا یا به قول همشهریانش بابا لطفی گفت: هر چند انقلاب اسلامی ایران به تازگی درگیر برخی ناکارآمدی ها و خیانت های داخلی و توطئه های خارجی شده، اما پویا و پایدار مقاوم ایستاده است و به حرکت خود ادامه می دهد؛ هر فردی به این انقلاب اسلامی خیانت و خلاف اسلام عمل کند مدیون امام و شهیدان خواهد بود.

وی افزود: امامی که با یک تسبیح آمد اسلام را با قیام انقلاب اسلامی به دنیا معرفی و صادر کرد، چرا که اکنون تمامی تظاهرات و راهپیمایی های حق طلبی و اعتراض مظلوم مقابل ظالم در کشورهای دیگر از انقلاب اسلامی ایران، حرکت امام راحل و رهبر معظم انقلاب الگو و سرمشق گرفته است.

از خدمت حاج بابا و طلب دعای خیر از او خداحافظی و به اتفاق آقای رییسی به طرف منزل شهید بنی طبا حرکت کردیم.

آشنایی با خانواده بنی طبا

محضر خانواده معظم معلم شهید سیدعلیرضا بنی طبا رسیدیم، در را که زدیم حاج سیدعباس بنی طبا به استقبال آمد و با صدایی سرشار از عطوفت و مهربانی خوش آمد گفت و ما را به داخل خانه تعارف کرد.

از دالان باریک جلوی درب خانه وارد اتاق بزرگ پذیرایی شدیم، عکس بزرگ سید علیرضا و عکس های کوچک شمار دیگری از شهیدان از جمله عباس صلاحی پور داماد خانواده شهید بنی طبا روی طاقچه اتاق مثل یک آسمان پر از ماه و ستاره می درخشید و در جان نور می ریخت.

روی مبل در جوار ابوالشهید بنی طبا نشستم، در حال احوالپرسی و گپ و گفت بودیم که حاجیه خانم زهرا صباغیان مادر بزرگوار شهید بنی طبا با یک دنیا متانت، صلابت و آرامش وارد اتاق شد به احترام این مادر عزیزتر از جان از جا برخاستم محو صورت نورانی و لبخند پر مهرش شدم دستش را از روی چادر بوسیدم و کنارش نشستم؛ معصومه بنی طبا (همسر شهید صلاحی پور) نیز بعد از دقایقی به جمع ما پیوست.

سیدعباس بنی طبا شروع به صحبت درباره نحوه آشنایی با امام حمینی (ره) کرد و گفت: سال ۱۳۴۰ که هنوز صحبتی از امام نبود در کارخانه پارچه بافی با دوستم حسن آقا مصباح پور کار می کردیم که بعد از مدتی به قم رفت، یکبار که برای بازدید فامیل از قم به آران و بیدگل آمد گفت که شخصی به نام آقا روح الله در قم سخنرانی هایی آتشینی دارد، بیایید قم او را ببینید و از سخنانش بهره مند شوید، برادرم سید حسین گفت چه اشکالی دارد ما هم می آییم آقا را ببینیم و پشت سرش نماز بخوانیم.

بازخوانی قیام ۱۵ خرداد ۴۲ در دارالشهدای آران و بیدگل

آن زمان تازه جرقه و استارت مبارزه زده شده بود؛ به قم و منزل آقا رفتیم و ایشان را در خانه ای کوچک و ساده دیدیم و حتی پشت سرش نماز اقامه کردیم و پس از زیارت حضرت معصومه (س) به آران و بیدگل بازگشتیم.

پدر شهید بنی طبا از نخستین تظاهرات بیدگل در امامزاده حسین(ع) سخن گفت که حتی سیدعلیرضا در بین جمعیت بود و در حالی که ۲ تکه سنگ در دست داشت دستانش را بلند کرد و سنگها را به هم کوبید و فریاد زد «سنگ ها روزی در دست ما مسلسل می شود» و اینگونه جمعیت جرات و جسارت شعار را پیدا کرد.

بانو زهرا صباغیان مادر شهید بنی طبا نیز با اشاره به حضور خود در راهپیمایی های انقلاب در حالی که سید علیرضا چهار ماهه و در آغوشش بود، گفت: علیرضای چهار ماهه همان فرزند در گهواره ای بود که وقتی ماموران پهلوی موقع دستگیری امام در ۱۵ خرداد ۴۲ از او پرسیدند یارانت کجا هستند گفت که یاران من به دنیا نیامده اند یا در گهواره و قنداقه هستند.

معصومه بنی طبا خواهر شهید والامقام سیدعلیرضا نیز با اشاره به مشارکت خود در کنار خانواده به ویژه برادر شهیدش در کار نوشتن اعلامیه ها با آن دستگاه های دستی، زمانی که دختر نوجوان ۱۴ساله بود، گفت: روزهایی را به یاد دارم که سیدعلیرضا و دوستانش شهیدان عباس صلاحی پور، رضا افتادگان و آقا مصطفی امیدی در خانه ما اعلامیه ها را با این دستگاه دستی تایپ، تکثیر و پخش می کردند.

پدر شهید بنی طبا در ادامه با تبیین مبارزه های خود در کنار سایر مردم مومن و مذهبی آران و بیدگل به واقعه ۱۵ خرداد ۴۲ رسید و اینگونه تعریف کرد.

۱۵ خرداد ۴۲ به روایت بنی طبا

بنی طبا گفت: صبح روز ۱۵ خرداد ۴۲ که جوانی ۲۵ ساله بودم مردم شهرهای مختلف ایران از جمله شهر ما در اعتراض به دستگیری امام خمینی(ره) و جنایت رژیم طاغوت تظاهرات کردند؛ راهپیمایی در آران و بیدگل نیز شروع شد و من از حسینیه بیدگل به جمعیت ۲۰۰ تا ۳۰۰ نفری مردم پیوستم، همین طور که به طرف حسینیه خانقاه و میدان امام فعلی می رفتیم جمعیت ما چند برابر شد.

همراه جمعیت با شعارهای «درود برخمینی، یا مرگ یا خمینی، مردم به ما ملحق شوید، شهید راه حق شوید، مومن نمی‎ هراسد، یا مرگ یا خمینی» به دروازۀ امامزاده هادی(ع) رسیدیم، جمعیت توقف کردند، آنجا مردم تظاهرات آران هم به جمع ما پیوستند و پس از مشورت بین مردم که چه کار کنیم تصمیم گرفتیم به طرف کاشان حرکت کنیم؛ برخی ها به خانه شان برگشتند و من با اکثر جمعیت تا نصف راه کاشان رفتم، بین راه یکسری تیرک های تلفن بود که مردم می خواباندند و سیم های تلفن را قطع می کردند تا ارتباط تلفنی نیروهای ژاندارمری قطع شود، بین راه با مامورهای ژاندارمری مواجه شدیم.

سربازان با تیراندازی سعی می کردند از ادامۀ حرکت ما به طرف کاشان جلوگیری کنند، یک عده ای ترسیدند اما من با جمع زیادی نمی ترسیدیم و اصرار بر ادامۀ مسیر به طرف کاشان داشتیم، با تیراندازی زیاد ژاندارم ها و آمدن نیروی کمکی برای آنان، ژاندارم ها مانع ادامۀ حرکت ما به سمت کاشان شدند.

سیداحمد بنی هاشمی پسر آقا سیدتقی، برادر محمد بنی هاشمی یک جوان ۱۷ – ۱۶ ساله در جمع ما بود، در هوای گرم خرداد کنار جاده، از تیراندازی و تعقیب نیروهای ژاندارمری آن روز آسیب دید و وقتی به بیدگل برگشتیم ۲ روز دچار دل درد شدید و در بیمارستان نقوی کاشان بستری شد؛ آن موقع کاشان فقط یک دکتر جراح به نام فولادی داشت که ۲ روز پدر و برادر سیداحمد هر چه دکتر فولادی را جستجو کردند او را پیدا نکردند و در نهایت روی دست پدرش آقا سیدتقی در حالی که از شدت درد و تب به خود می پیچید در بیمارستان نقوی از دنیا رفت و در جوار امامزاده حسین بیدگل به خاک سپرده شد.

پدر شهید بنی طبا پس از بازگویی این واقعه و در پاسخ به این سووال که توصیه و توقع شما از مردم و مسوولان در برابر انقلاب اسلامی چیست؟ پاسخ داد که اگرچه مردم عصبانی هستند و حتی به ما خانواده شهیدان گوشه و کنایه می زنند و حق هم دارند اما از مسوولان به ویژه نامزدهای ریاست جمهوری می خواهیم تبلیغات دروغین و فریبنده برای گرفتن رای نداشته باشند و اینطور نباشد بعد از به قدرت رسیدن فقط اطرافیان را ببینند و جیب ها را پر کنند و مردم برایشان اهمیتی نداشته باشد.

مادر شهید بنی طبا نیز با توصیه های دلسوزانه برای نظام و مملکت گفت: هیچ فرد یا مقامی به خون این شهیدان و انقلاب خیانت نکند و خود را در برابر انقلاب اسلامی و ایثارگران مدیون و مسوول بداند.

سخنان پدر شهید بنی طبا که تمام شد از محضر او و خانواده اش خداحافظی کردیم تا برای گفت وگو خدمت حاج غلامحسین علی آبادی شاهد سخنرانی معروف امام (ای علمای اسلام به داد اسلام برسید) در مسجد فیضیه که چند متری منبر امام با گوش و چشم خودش سخنرانی امام را شنیده و دیده بود برسیم.

نزدیک گلبانگ اذان ظهر عازم مغازه علی آبادی شدیم؛ با عبور از مقابل مقبره سلیمان صباحی بیدگلی، فرزند ملا عبدالهادی، متخلص به صباحی متولد شهر آران و بیدگل، از شاعران ایرانی قرن ۱۲ و ۱۳ هجری که در سرودن مرثیه مهارت داشت و چهارده بندی به تقلید از محتشم کاشانی (درگذشته ۹۹۶) در رثای حضرت سیدالشهدا (ع) سرود به مغازه علی آبادی رسیدیم.

مردی قد بلند، چهارشانه و لبخند به لب بر آستانه در مغازه عطاریش ایستاده بود، سلام کردم، با خوشرویی مرا به داخل مغازه اش دعوت کرد و خودش پشت دخل و ترازویی که یک کفه نداشت نشست و با احساس، هیجان و اعتقاد خاصی از روز تاریخی ۱۵ خرداد ۴۲ گفت.

مشاهدات علی آبادی از ۱۵ خرداد ۴۲

علی آبادی گفت: فروردین ۱۳۴۲ پدرم یک خانه در شهر قم خریده بود و من تازه ازدواج کرده بودم؛ پدرم گفت که شما به قم بروید، خانه را تحویل بگیرید و آنجا زندگی کنید.

بازخوانی قیام ۱۵ خرداد ۴۲ در دارالشهدای آران و بیدگل

چون تازه ساکن شهر قم شده بودم، شغل خاصی نداشتم؛ هرروز صبح بلند می شدم، به زیارت حضرت معصومه (س) و به بازار قم می رفتم تا ببینم چه خبری است؛ با کوچه و بازار، همسایه ها و مسایل روز آشنا شدم.

کم کم با جوانان همسایه راهی خانه آقا روح الله شدم، آن روزها اخبار اصلاحات ارضی، مسایل ارباب و رعیتی و مخالفت مراجع به خصوص امام خمینی(ره) با قانون اصلاحات ارضی سرزبان ها بود؛ از این رو هر روز به خانه آقای خمینی می رفتم و جمعیت زیادی از جوانان قم و طلاب به خانۀ آقا می آمدند.

صبح روز چهاردهم شعبان مثل روزهای قبل به خانۀ آقای خمینی رفتم؛ آن روز حیاط و اتاق خانۀ امام پر ازجمعیت بود، و بازار قم هم تعطیل شده بود؛ صحبت جشن نیمۀ ماه شعبان بین حاضران در خانۀ آقا مطرح شد و گفتند قرار است فردا نخست وزیر به قم بیاید.

آقا که روی تخت نشسته بودند فرمودند: یکی برود دنبال رییس سازمان امنیت و رییس شهربانی بیایند. حدود یک ساعت بعد رییس سازمان امنیت با لباس شخصی و رییس شهربانی با لباس فرم آمدند، رییس شهربانی کلاهش را برداشت و هر ۲ نفرشان سلام کردند.

آقای خمینی فرمودند: شنیده ام فردا نخست وزیر می خواهد به قم بیاید. آنان گفتند: بله. امام سوال کرد: نخست وزیر می خواهد قم بیاید چه کند؟ یکی از آنها گفت: می خواهد بیاید سجده شکر به جا بیاورد. امام گفتند: گناه این سجده شکر به گردن من، لازم نیست بیاید، شما حرف های مرا به دربار برسان. او هم گفت: چشم، من حرف های شما را به دربار و حرف های دربار را هم به شما می رسانم، امام با صدای بلند گفتند: من کاری به حرف های دربار ندارم. مردم صدایشان درآمد و خطاب به رییس سازمان امنیت و رییس شهربانی گفتندکه چه گفتید که آقا ناراحت شدند؟ رییس شهربانی گفت: من نه مالک و نه دهقان هستم، چشم فرمایش شما را ابلاغ می کنم.

آقا گفتند: اگر فردا یکی از آنها پیدا شوند من در خانه ‎ام را خواهم بست. یک نفر از بین مردم بلند شد و خطاب به امام گفت: آقا، در خانه دشمن دین و دشمن جدت بسته شود و شروع به صحبت کرد، رییس شهربانی به آقا گفت: خواهش می کنم به ایشان امر بفرمایید، سکوت اختیار کند.

آقای خمینی که نمی خواست به آن شخص مستقیم بگوید ساکت شو، فرمودند یک نفر بلند شود و دعای فرج آقا امام زمان(عج) را بخواند. یک نفر از وسط جمع بلند شد، با صدای بلند شروع کرد به خواندن دعای فرج، همینطور که او دعای فرج می خواند همه گریه می کردیم. بعد از دعای فرج به آقا عرض کردیم که اجازه هست اینجا نماز جماعت بخوانیم؟ آقا فرمودند: نه بروید مسجدهای محله های خودتان را پُر کنید. مثل بقیه از خانه آقا بیرون آمدم و بین راه در یک مسجد نمازخواندم و به خانه برگشتم.

شب دوازدهم محرم جمعی از دانشجویان دانشگاه های تهران به قم آمدند تا با آقای خمینی دیدار کنند که آقا دستور دادند که فردا بیایید مدرسۀ فیضیه جلسه خواهیم داشت.

صبح روز دوازدهم محرم به حرم حضرت معصومه(س) رفتم و خبر جلسه و سخنرانی آقای خمینی در مدرسه فیضیۀ را شنیدم؛ به فیضیه رفتم، یک در بین صحن طلا هست که به مدرسۀ فیضیه راه دارد، آقای خمینی از این در وارد شد و پشت در قرار گرفت، یک نفرهم پشت سرآقا پرچم به دست ایستاد.

آقای خمینی قبل از سخنرانی گفت: «هرکس بدون اجازۀ ما صلوات بفرستد، هرکس کاغذ و اعلامیه پخش کند از ما نیست» چون در جلسه های قبل افرادی از ساواک و مزدوران دربار طاغوت با صلوات بی موقع و پخش اعلامیه قصد بهم زدن سخنرانی را داشتند. آن روز همه پشت بام ها پراز جمعیت بود، دانشجوهای تهرانی هم آمده بودند.

آقا شروع به سخنرانی کردند تا آنجا که خطاب به شاه گفتند: «وقتی که پدرت فرار کرده بود، مردم خوشحال بودند، من نمی خواهم تو مثل پدرت باشی، می خواهم آقا باشی و نوکر نباشی، اگر گوش دادی دادی، اگر گوش ندادی گوشت را می گیرم و از این مملکت بیرونت می کنم» و شروع کردند به بیان این جمله های تاریخی «ای علمای اسلام به داد اسلام برسید، اسلام از دست رفت» با این جمله آقا همۀ مردم گریه کردند.

من ۲ تا سه متری منبر آقا نشسته بودم، برای آقا یک لیوان آب آوردند. آقا یک جرعه آب لیوان را خورد و چند نفر تقاضا کردند یک سطل آب بیاورید و این لیوان آب را روی آن بریزید تا مردم هم برای تبرک آن آب را بخورند. یک نفر یک سطل آب آورد آن لیوان آب را روی سطل آب ریختند، هر کسی یک جرعه از آن آب را خورد.

آری! اینست انقلابی که هزاران خون دل برای آن خورده و خون هزاران فرزند وطن برای آن ریخته شده است تا امروز من و شما آزادانه و عزتمندانه، با شکوه و اقتدار و استقلال در کمال آرامش و امنیت زندگی کنیم؛ پس بیاید قدر این وطن، آزادی، جانفشانی ها و ایثارگری ها را بدانیم و خود را مدیون تمامی شهیدان انقلاب اسلامی نکنیم.

سحرگاه ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲، دژخیمان رژیم ستمشاهی به خانه ی امام ( ره ) در قم یورش بردند وآن حضرت را که در یک سخنرانی در مدرسه فیضیه، جنایات شاه را بر ملا کرده بود، دستگیر و به زندانی در تهران منتقل کردند.

هنوز چند ساعتی از دستگیری امام (ره ) نگذشته بود که مردم قم به قصد اعتراض از خانه هایشان بیرون آمده و به حمایت از رهبر خود پرداختند و مردم تهران و چند شهر دیگر از جمله آران و بیدگل و کاشان نیز دست به اعتراض زدند.

مردم ایران که با قیام گسترده نشان دادند خواستار برقراری حکومت اسلامی و پایان دادن به رژیم ستمشاهی هستند با هجوم نیروهای شاه مواجه شده و عده زیادی به شهادت رسیدند.

آران و بیدگل، اکنون لقب دارالشهدا گرفته و با تقدیم افزون بر ۷۳۵ شهید گلگون کفن رتبه نخست ایثارگری را در کشور داراست؛ این شهرستان در شمالی ترین منطقه اصفهان، در فاصله ۶ کیلومتری شهرستان کاشان و ۲۱۵ کیلومتری مرکز این استان قرار دارد.

5/5 - (1 امتیاز)

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.